تبليغاتX
روزهای پر خاطره
برای اینکه از یادمان نرود روزهایی داشتییم....
بعد از ستاره دیگر مجالی برای ماندن نیست.

 

پایان خاطره.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 21:57  توسط علی  | 

هوا بارونی/ یاد تو زندونی /لحظه ی پرواز تو ، چی شده ، بی جونی...


لحظه هایت را به کسی قرض ندادم.!!

و.....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 16:24  توسط علی  | 

احساس آرامش یعنی : رسیدن به آنچه که در طلبش هستیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 15:6  توسط علی  | 

می دونم که ازم دل خوری!!!

اما آخه،

 مثل یه غریبه  یا اصلاً خود غریبه نمی تونی یه سر به ما بزنی؟؟؟؟

ولی نه،

هرچی بگی یا انجام بدی حق با توست.

فقط اینو بگم که

خیلی دلم واست ...

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 2:56  توسط علی  | 

بازهم فریاد ، بازهم حس ، اما کجا...

صحنه نمایش کجاست ، دیگر طاقت نبودنشم را ندارم!!!!!

تمام فریاد هایم را به تو هدیه خواهم داد ، فقط گوشه چشمی به ما نشان بده.

آغوشت را به رویم بگشا.

و....

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 2:36  توسط علی  | 

تا به کی باید نالید از ریا/ تا به کی باد گفت حاجی بیا

تا به کی ریش را رشوه کرد/اندر این خانه دیش را دشنه کرد

روز و شب را اندر یک کوزه کرد/ رود نیل را جای کارون گفت خزر

چشم باز مردمان را ، بسته به شب/ نور می آید اما ، زه  شب

هرکه هرچه گفته بود کذب بود/جزء خرده فرمایشات آن حزب بود!!!؟؟؟

مردمان در پی نور آمدند/از برای روزی نو آمدند

شمع را گرچه خاموش می کنند/شعله های نور را فرامش می کنند!!؟؟

قطره قطره مردمان دریا شدند/یک یه یک جنس یک رویا شدند

گرچه روزی زمستان می شود/لیک به وقتش سبز آن بهاران می شود


 خود دارم از ریش سهمکی/دوست دارم ریش را ، نه برای سهمکی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 2:17  توسط علی  | 

دیگر کسی نیست تا به او بگویم...

دیگر گوشی نیست که که برایش...

دیگر چشمی نیست که برایم...

اما همچنان دلی هست که بگوید...

هنوز باقی است قلم تا بنویسد...

و دفترم پر زبرگ سفید برای...

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 2:16  توسط علی  | 

شخصی آمد ،

رفت،

دور شد.

رد پایش نیز ... !!!؟

نه ، رد پایش هنوز پا بر جاست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 3:49  توسط علی  | 

...

و

باغ فردوس پنج  بعد از ظهر

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 22:43  توسط علی  | 

برای یک ترانه ، آزاد ، بی بهانه/ برای روز تازه سلام همه نیازه

برای حرف ساده ، بچگی هم  زیاده/ خستگی شبونه، فقط بهونمونه

حرف های صدتا یه غاز، همیشه بابش بازه/ دل های خسته ی ما منتظره یه رازه

صبوری و عاشقی ،راهش دیگه درازه/ هوس خونه می سازه ، چند شبی هم به نازه

دلا اما گرفته ، هوای روز سیاه/ برای راه و جاده، بی همسفر ،پیاده

تو جاده ی شبونه نور ستاره گم شد/قافله ی محبت تو سیاهی ها محو شد

حرف همش همینه  ، آسونه اما سخته/چاره ی مشکل ما محبت و سکینه

 

 

مسیر همش یه جادست ؛ انتهاش هم یه نقطه ست/ جاده ای بی انتها ، آخرش اول راست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 2:27  توسط علی  | 

سلام

خیلی حرف ها رو نمی شه گفت وخیلی از حرف های دیگه رو نباید گفت.

اما می توان نوشت.

حرف ها را با نشانه ها می توان نوشت.نشانه هایی برای فهمیدن آنچه که نمی توانیم بگوییم یا نباید بگوییم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 15:46  توسط علی  | 

برای نگه داشتن رویاهایمان چقدر تلاش میکنیم و در عوض چه آسان واقعیت ها را از دست می دهیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 2:57  توسط علی  | 

به هر لحظه سکوتی هدیه داده/ به پای یاد یاری آهی نشانده

همه آه را می شود خورد/ صدای یک سکوت را ، فریاد ، نسپرد

برای یک نگاه باران فرو ریخت / به وقت سیل اشک، کوه کویریست

به رنگ شب روشن شد ستاره/ شب از یاد برد اما ، نور ستاره

سیاهی ،رنگ شب ، بی ستارس/ به دنبال نور تک ستارس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 2:2  توسط علی  | 

نور خیره کننده است،

نور تو مرا آنقدر خیره کرد که دیگر هیچ نمی بینم، جز سایه

سایه ای از تو،



+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 1:22  توسط علی  | 

حضورت را در تمام لحظه ها احساس میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 2:31  توسط علی  | 

صدایت را می شنوم ، اما ، نمی توانم برایت توضیح بدهم.

نمی خواهم خواب های خوش تو را به بدی تعبیر کنم.

تو را حس می کنم اما...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 1:57  توسط علی  | 

نخواهم دگر روی هیچ زیبا روی را / که دارم در آینه یاد رخ او را

آینه بشکسته به سنگ غم / تکه سنگ ها اینجا همه جم

گرد هم آواز وصل سر دهند / آینه بشکسته اند ، خود در ماتم اند

تکه تکه کوه غم گشته به پا /غم شده هم خانه ی آینه ها

آینه اما دل خوش است / گرچه روز وصلش مشکل است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 0:34  توسط علی  | 

ستاره...
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 15:23  توسط علی  | 

می شود خاطره را با صدای بلند در ذهن فریاد کرد ، می شود با رویا خاطره را دنبال کرد ، می شود فریاد را آینه ی سکوت کرد ، ....

.

.

.

نمی شود چرا خاطره را با فراموشی هم آغوش کرد؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 1:38  توسط علی  | 

ستاره ، آه من بی تو چه فایده داره؟

 

تو عبور کردی از شب تا که روز رو باز ببینی.

اما من از تو گذشتم، تا که شب رو باز نبینی.

توی لحظه ی جدایی، دل من فقط سیاهی.

چشم تو روشن به بارون رو به فردای سیاهی.

تو پناه اشک مهتاب دلت اما مثل آفتاب.

من فقط یه حرف زیبا حک شده رو دل مهتاب.

دیگه شب تموم شد و رفت، میدونم ، خزونم بهار شد و رفت.

فصل تازه اومد از راه دل تو شده یه آفتاب.

سرمه ی چشای آفتاب دست های سیاه من بود.

تو سیاهی گم شدم من، یه ستاره ، بی پناه موند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:14  توسط علی  | 

فقط خواستم سال نویی که دیگه داره کهنه میشه رو تبریک بگم.

همین و بس.

انشاالله که به خوبی بگذرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 3:39  توسط علی  | 

دست برای دعا....  اشک برای شفا....  دل ، انتظار، نگاه

مقدر می شود تقدیر.!

می گذرد لحظه...

دست برای گناه....  اشک برای نیاز....  دل ، فراموش ، کجا؟ ...

فراموشت کرده ایم!!!...

اما

فراموش نکرده ای.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 2:23  توسط علی  | 

همیه توانمان را خرج می کنیم تا ثابت بکنیم معنی عشق را فهمیده ایم و عاشق ترینیم ...

و درست در لحظه ای که او دستانمان را می خواهد، برای رهایی از سیاه چاله های مخوف 

به یک باره دست هایمان را بالا می کشیم و از ترس  رها می کنیم.

و چه زود ، نظاره گر  می شویم !

عشق در سقوط ...

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 2:12  توسط علی  | 

صندلی مترو،خسته از کارهای روزانه ،همچون مجسمه های سنگی ، ما آدمهای عصر مترقی.

کودکی خردسال، چشم انتظار کاغذهای بی ارزش که برای ما شده آخر ارزش!

خرده حرف های حافظ، یه نگاه معصومانه در پی یک نگاه با ترانه

تا که شاید باز باشد پلکی، بلکه ببیند دستی، پر زخواهش ، ازبرای یک تکه حق از هستی.

یک نگاه در همهمه ی بی دیدگان شاید باشد نیلوفری، تا که باز جوید نیلوفری....
+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 0:52  توسط علی  | 

معرفت یعنی ، با تو بودن در ابتدای تنهایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 16:25  توسط علی  | 

سردی ترانه ی سکوت را با گرمای نگاه چه کسی همراه خواهیم کرد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:42  توسط علی  | 

عبور ، یعنی:((گذشتن از چیزی که روزی در کنارمان بود)).

خاطره ، یعنی:((بودن چیزی که روزی از آن عبور کردیم)).

عبور از خاطره ، یعنی...

نقطه، ابتدای پایان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 2:56  توسط علی  | 

سیاهی شب جایگاه امن ستاره بود واسه دیده شدن و درخشیدن.
کاش ستاره ، سیاهی رو ببخشه واسه اینکه با رفتنش نور ستاره رو ازش گرفت.
نمی دونم هنوز ستاره از اینجا رد می شه یا نه ؟...
اما....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 2:3  توسط علی  | 

تمام لحظه ها را برای آن سپری می کنیم تا به آنچه که دوستش داریم برسیم.

انتهای لحظه زود می رسد،

ما کدامین دوست داشتنی ترین را به ابتدا رسانده ایم؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 1:31  توسط علی  | 

براي آنكه بتوان گذشته را فراموش كرد بايد آنقدر توانا بود كه بتوان خود را فراموش كرد.
+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 0:17  توسط علی  |