پایان خاطره.
لحظه هایت را به کسی قرض ندادم.!!
و.....
اما آخه،
مثل یه غریبه یا اصلاً خود غریبه نمی تونی یه سر به ما بزنی؟؟؟؟
ولی نه،
هرچی بگی یا انجام بدی حق با توست.
فقط اینو بگم که
خیلی دلم واست ...
یا علی
صحنه نمایش کجاست ، دیگر طاقت نبودنشم را ندارم!!!!!
تمام فریاد هایم را به تو هدیه خواهم داد ، فقط گوشه چشمی به ما نشان بده.
آغوشت را به رویم بگشا.
و....
...
تا به کی ریش را رشوه کرد/اندر این خانه دیش را دشنه کرد
روز و شب را اندر یک کوزه کرد/ رود نیل را جای کارون گفت خزر
چشم باز مردمان را ، بسته به شب/ نور می آید اما ، زه شب
هرکه هرچه گفته بود کذب بود/جزء خرده فرمایشات آن حزب بود!!!؟؟؟
مردمان در پی نور آمدند/از برای روزی نو آمدند
شمع را گرچه خاموش می کنند/شعله های نور را فرامش می کنند!!؟؟
قطره قطره مردمان دریا شدند/یک یه یک جنس یک رویا شدند
گرچه روزی زمستان می شود/لیک به وقتش سبز آن بهاران می شود
خود دارم از ریش سهمکی/دوست دارم ریش را ، نه برای سهمکی
دیگر گوشی نیست که که برایش...
دیگر چشمی نیست که برایم...
اما همچنان دلی هست که بگوید...
هنوز باقی است قلم تا بنویسد...
و دفترم پر زبرگ سفید برای...
رفت،
دور شد.
رد پایش نیز ... !!!؟
نه ، رد پایش هنوز پا بر جاست...
و
باغ فردوس پنج بعد از ظهر
برای حرف ساده ، بچگی هم زیاده/ خستگی شبونه، فقط بهونمونه
حرف های صدتا یه غاز، همیشه بابش بازه/ دل های خسته ی ما منتظره یه رازه
صبوری و عاشقی ،راهش دیگه درازه/ هوس خونه می سازه ، چند شبی هم به نازه
دلا اما گرفته ، هوای روز سیاه/ برای راه و جاده، بی همسفر ،پیاده
تو جاده ی شبونه نور ستاره گم شد/قافله ی محبت تو سیاهی ها محو شد
حرف همش همینه ، آسونه اما سخته/چاره ی مشکل ما محبت و سکینه
مسیر همش یه جادست ؛ انتهاش هم یه نقطه ست/ جاده ای بی انتها ، آخرش اول راست
خیلی حرف ها رو نمی شه گفت وخیلی از حرف های دیگه رو نباید گفت.
اما می توان نوشت.
حرف ها را با نشانه ها می توان نوشت.نشانه هایی برای فهمیدن آنچه که نمی توانیم بگوییم یا نباید بگوییم.
همه آه را می شود خورد/ صدای یک سکوت را ، فریاد ، نسپرد
برای یک نگاه باران فرو ریخت / به وقت سیل اشک، کوه کویریست
به رنگ شب روشن شد ستاره/ شب از یاد برد اما ، نور ستاره
سیاهی ،رنگ شب ، بی ستارس/ به دنبال نور تک ستارس
نور تو مرا آنقدر خیره کرد که دیگر هیچ نمی بینم، جز سایه
سایه ای از تو،
نمی خواهم خواب های خوش تو را به بدی تعبیر کنم.
تو را حس می کنم اما...
آینه بشکسته به سنگ غم / تکه سنگ ها اینجا همه جم
گرد هم آواز وصل سر دهند / آینه بشکسته اند ، خود در ماتم اند
تکه تکه کوه غم گشته به پا /غم شده هم خانه ی آینه ها
آینه اما دل خوش است / گرچه روز وصلش مشکل است
.
.
.
نمی شود چرا خاطره را با فراموشی هم آغوش کرد؟
تو عبور کردی از شب تا که روز رو باز ببینی.
اما من از تو گذشتم، تا که شب رو باز نبینی.
توی لحظه ی جدایی، دل من فقط سیاهی.
چشم تو روشن به بارون رو به فردای سیاهی.
تو پناه اشک مهتاب دلت اما مثل آفتاب.
من فقط یه حرف زیبا حک شده رو دل مهتاب.
دیگه شب تموم شد و رفت، میدونم ، خزونم بهار شد و رفت.
فصل تازه اومد از راه دل تو شده یه آفتاب.
سرمه ی چشای آفتاب دست های سیاه من بود.
تو سیاهی گم شدم من، یه ستاره ، بی پناه موند.
همین و بس.
انشاالله که به خوبی بگذرد.
مقدر می شود تقدیر.!
می گذرد لحظه...
دست برای گناه.... اشک برای نیاز.... دل ، فراموش ، کجا؟ ...
فراموشت کرده ایم!!!...
اما
فراموش نکرده ای.
و درست در لحظه ای که او دستانمان را می خواهد، برای رهایی از سیاه چاله های مخوف
به یک باره دست هایمان را بالا می کشیم و از ترس رها می کنیم.
و چه زود ، نظاره گر می شویم !
عشق در سقوط ...
صندلی مترو،خسته از کارهای روزانه ،همچون مجسمه های سنگی ، ما آدمهای عصر مترقی.
کودکی خردسال، چشم انتظار کاغذهای بی ارزش که برای ما شده آخر ارزش!
خرده حرف های حافظ، یه نگاه معصومانه در پی یک نگاه با ترانه
تا که شاید باز باشد پلکی، بلکه ببیند دستی، پر زخواهش ، ازبرای یک تکه حق از هستی.
یک نگاه در همهمه ی بی دیدگان شاید باشد نیلوفری، تا که باز جوید نیلوفری....خاطره ، یعنی:((بودن چیزی که روزی از آن عبور کردیم)).
عبور از خاطره ، یعنی...
نقطه، ابتدای پایان.
انتهای لحظه زود می رسد،
ما کدامین دوست داشتنی ترین را به ابتدا رسانده ایم؟!!